تبليغاتX
ده ثانیه تا انتها

 

 

...دیر زمانی است که لحظه هایم ، خالی از یاد تو بی ثمر می گذرد....

  تو اینجایی ! کنار من !

و من از وجود نورانی توست که زنده ام !

اما چه کنم که هنوز هم زمین و آدم هایش را بهانه می کنم برای فراموشی هایم !

آنقدر غرق دنیای ساختگی شده ام که لذت عبادت را فراموش کرده م !

لذت تسبیح گفتن ...

و لحظه ای مناجات با تو ...

معبودا !!!

کوشش برای تقرب جستن به حضرتت را به من بچشان...

 

 کوه رنج

شب است و خلوت و تنهایی و من که ثانیه ها را می نگرم که چه با منت

موسیقی محزون تنهایی را می نوازد.

سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته ، هیچ صدایی به گوش نمی رسد ،

 حتی صدای زمزمه شاپرک ها ، اما نه ... صدایی آرام می شنوم ، صدای

چکیدن قطره ای را می شنوم

قطره های سوزان اشک که بر روی گونه های من جاری است و من صدای

چک چک ریزش آنرا بر دفترم می شنوم.

آری امشب باران می بارد ، اما نه از آسمان ، بلکه قلب من بارانی است

و ابرهای دلم می گریند.

پس چشم هایم نیز با آن همنوا شده اند .

امشب هم...

امشب هم....

مثل همه شب ها پنجره اتاقم را باز کرده ام تا عظمت تنهایی را دریابم.

به آسمان می نگرم

کجاست ستاره قطبی ، کجاست آرزوهای سبز ، کجاست ...

کدام ابر تیره آنها را از من ربوده است.

امشب در این سکوت سرد پاییزی دنیا را به وسعت تمام واژه ها می بینم

امشب دروازه های دلم را گشوده ام تا شقایق های سرخ پژمرده را به

تو بنمایانم و بگویم ...

که در چشم تو رازی است...

که شقایق های قلبم را به شکفتن وا می دارد ، پس نگاهت را از من مگیر.

ای بهار روشنی بخش ، ای طراوت جاوید

امشب ، آهسته در خلوت تنهایی بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را که در گلو شکسته ام که سکوت شب

 را بهم نریزد باد به تو می رساند تا بدانی که بی تو چه می کشم.

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو روزی از اشکی که براه

 انداخته ام با قایق غم هایم در آن پارو می زنیم.

کاش پروانه سوخته بال عاشق از جانب من به تو این پیغام را

می رساند : « که بازگرد »

که این کوه رنج و شکیبایی و امید ، آهسته آهسته در حال فرو ریختن است.

!! نوشته شده توسط n | 12:1 PM | یکشنبه 17 خرداد1388 •

دلخوشی های کودکانه

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران می خوانند و عده ای می گویند : آه چه زیبا و بعضی اشک می ریزیند و بعضی می خندند....

دلمان خوش است به صدای عبور آدم هایی که آن بالا دلشان خوش است که راه می روند روی قبر ما و دلمان می شکند از لایه های خاکی که سنگ قبرمان را در مرور زمان می پوشانند.

و اینک اسممان از یاد بچه ها رفته است

و زمان باز می گذرد

دلمان خوش است به استخوان بودن

به هیچ بودن

به خاک بودن دلمان خوش است

به مورچه ها و موش ها و مارها

ما آدم ها چه راحت دلمان خوش می شود

مثل کودکانی که هنوز نمی فهمند

ما اشرف مخلوقات عالم هستیم و چقدر خوش به حالمان می شود

ماخیلی خوبیم !...

و من دلم خوش است به نوشتن همین چند جمله....

!! نوشته شده توسط n | 10:4 PM | شنبه 2 خرداد1388 •

 

قبل از اینکه !!!

شش دخترو پسر افسرده و غمگین نزد استادِ  بزرگی آمدند و هر یک در

 مورد مشکلی که داشتند از او کمک خواستند.

اولی گفت : استاد مرا می خواهند به کاری وادارند که واقعا نمی خواهم !

به من بگویید چه کنم ؟

استاد با لبخند گفت : قبل از اینکه .... و سپس سکوت کرد.

دومی گفت : استاد امورات زندگی اصلا به نفع من نیست و همه چیز بر ضد

 من است ! از این زندگی به شدت می ترسم !

استاد مجددا گفت : قبل از اینکه .... و باز ساکت شد .

سومی گفت : چیزهای با ارزشی دارم که می ترسم آنها را از دست بدهم .

 چه تضمینی وجود دارد که دوست داشتنی هایم را در این دنیا حفظ کنم ؟!

استاد در پاسخ مانند قبل گفت : قبل از اینکه .... و دوباره هیچ نگفت.

چهارمی گفت : دیگران در کارم دخالت می کنند و با غرض ورزی زندگی ام

را تباه ساخته اند.آینده من با این همه مداخله گر کینه جو چگونه خواهد شد ؟

این بار هم استاد زمزمه کرد : قبل از اینکه ... و بعد سکوت پیشه کرد.

پنجمی گفت : احساس می کنم ترس و وحشت همه زندگی ام را پر کرده

است. با این ترس و هراس چگونه زندگی کنم ؟!

استاد باز هم همان عبارت ناتمام قبل از این که .... را تکرار کرد و زبانش را بست.

و ششمی گفت : به آخر خط رسیده ام و احساس می کنم دیگر نمی توانم یک

 قدم جلو بگذارم. کمکم کن استاد .!

استاد آهی کشید و گفت : خردمند و سالک معرفت کسی است که قبل از

 رسیدن به سر این چاله ها ، خودش را از افتادن در این  سیاه چاله ها برهاند.

قبل از اینکه خود را مجبور کنی که چیزی را که نمی خواهی به زور بپذیری ،

 لختی توقف کن و به این بیندیش که در درون وجود تو قدرت اراده و اختیاری

قرار داده شده است که تو می توانی با تکیه بر آن هر لحظه بخواهی جواب

 منفی دهی و مسیری دیگر را برگزینی.

قبل از اینکه وقت خود را روی شکایت و گله از شرایط سخت زندگی تلف کنی

و از شرایط بد روزگار بنالی ، اندکی توقف کن و برای لحظه ای فکر کن و ببین

که هر چیزی در این دنیا اگر از زاویه درست به آن بنگری می تواند خیر و مثبت

باشد.همین دیدن خیر در امورات زندگی تو را آرام می سازد و هیچ حادثه ای

 دیگر برای تو آزار دهنده نیست.همین طور قبل از اینکه دیگران را به خاطر

 دخالت در کارهایت مقصر بدانی و سرزنش کنی ، چنر قدم به عقب بردار

و دریاب که راه کنترل هدف و مقصد در زندگی این است که مسوولیت همه

کارهایت را تمام و کمال بپذیری و بی جهت در دیگران به جست و جوی

دلائل زندگی خودت گردی.

قبل از اینکه خودت را تسلیم ترس کنی و درون زندان ترس خود را حبس

کنی به این فکر کن که همین ترس می تواند بهترین آموزگار تو باشد

و تو می توانی با تکیه بر همین ترس از قبل آماده تر باشی و با اعتماد

و آمادگی بیشتری به سمت جلو گام برداری .

و قبل از آن که گمان کنی به پایان خط رسیده ای یک نفس عمیق بکش

و به این فکر کن که همین لحظه ای که الان در اختیار داری هنوز دست

نخورده و خراب نشده است و تو می توانی با استفاده از همین لحظه الان

و چند لحظه دیگری که در آینده منتظر توست دست و پایی بزنی و زندگی

خود را از آنچه هست بهتر سازی !

 

 

باران ، گل ، خاطره ، لبخند و بهار

 هیچ بارانی نمی بارد ، مگر صفا دهد ، هیچ گلی جوانه نمی زند ، مگر هدیه شود.

هیچ خاطره ای زنده نمی ماند ، مگر شیرین باشد ، هیچ لبخندی نیست ، مگر شادی بیاورد.

و هیچ بهاری نمی آید ، مگر سال دیگری در پیش باشد.

پس بگذار باران شوق بر زندگی ات ببارد تا روحت را صفا دهد.

گل های عشق در دلت جوانه زنند ، تا آنها را به دیگران هدیه کنی.

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره به یادشان بیاوری.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادی را بیفشانی.

و بهار بیاید تا بدانی باز هم فرصت بودن هست ....

 

 

 دل کوچک ، دل بزرگ

من به حرف هایت گوش سپردم ، رو به آسمان ، رو به توده ابرها نشستم و در دل ،

خدای مهربان را صدا کردم.

برای خودم ، آرزوها و آرمان هایم دعا کردم ، برای دل شکسته ام گریستم ، فریاد زدم

گریه کنان طلب رحمت کردم ،.....

صدایی نیامد ، هیچ تغییری آشکار نشد ، رو به جلو گام برداشتم و رو به رویم جانی

کوچک را دیدم ، روی ویلچرش نشسته بود و با دست هایی رو به آسمان ، برای

همه مردم دعا می خواند ، بعد برای مادرش و دوست صمیمی اش که گرفتار

بیماری شده بودند ، دعا کرد.

اشک های زیبایش فرو می ریختند ، دست هایش برای گرفتن رحمت الهی باز

بود ، ناگهان ابرها کنار رفتند و خورشید فروزان به بالینش آمد.

آن روز درس بزرگی از این کودک ۸ ساله که فلج بود گرفتم ، آموختم باید اول مردم

را دوست بداری ، بعد خودت را.

آموختم که دل بزرگ ، دریای همه است و دل کوچک یک نهر بی آب !

 

 

با خودم می گفتم : خودمونیم  ! ما هم مثل اینکه خیلی رفتیم بالا ، از اون 

پایینی هاخیلی فاصله گرفتیم ! ببین چقدر ریز شدن !....

یه دفعه خلبان گفت : مسافرین محترم کمربند هاتون رو ببندید ، تا چند

دقیقه دیگه میریم پایین !

 

!! نوشته شده توسط n | 11:28 AM | شنبه 2 خرداد1388 •

خدا هست ؟

 

دانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره ی خدا بود.

استاد پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که صدای خا را شنیده باشد ؟

کسی پاسخ نداد ؟!

استاد دوباره پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد ؟

دوباره کسی پاسخ نداد.

استاد برای سومین بار پرسید : آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد ؟

برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد

استاد با قاطعیت گفت : با این وصف خدا جود ندارد.

دانشجویی که به هیچ روی با استدلال استاد موافق نبود ، اجازه خواست تا صحبت

کند.استاد پذیرفت.

دانشجو از جایش برخاست و از هم کلاسی هایش پرسید :

آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد ؟

همه سکوت کردند.

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را لمس کرده باشد ؟

همچنان کسی چیزی نگفت .

آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد ؟

وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد ، دانشجو چنین نتیجه گیری کرد که :

استاد مغز ندارد .!

!! نوشته شده توسط n | 11:6 AM | شنبه 2 خرداد1388 •

عشق و زندگی

شاگردی از استادش پرسید : عشق چیست ؟

استاد در جواب گفت : به گندمزار برو و پرخوشه ترین شاخه را بیاور. اما در هنگام عبور

از گندمزار ، به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی ؟

شاگرد به گندمزار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت . استاد پرسید :

چه آوردی ؟

و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ ! هر چه جلو می رفتم ، خوشه های پر پشت تر

 می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین تا انتهای گندمزار رفتم .

استاد گفت : عشق یعنی همین ؟

شاگرد پرسید : پس ازدواج چیست ؟

استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته

باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی !

شاگرد رفت و پس از مدتی کوتاه با درختی برگشت .

استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت : به جنگل رفتم و اولین

درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم .ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست

خالی برگردم.

استاد باز گفت : ازدواج یعنی همین .

!! نوشته شده توسط n | 10:40 AM | شنبه 2 خرداد1388 •

تقدیم به اونایی که حرف هایی واسه گفتن دارن

!! نوشته شده توسط n | 0:31 AM | شنبه 2 خرداد1388 •

زیر باران

شکسته های دلم را تو قوام می بخشی . آوازه های زخمی ام را بهتر از هر کس می شنوی .

حالا منم زخمی ترین نغمه هایی که با تو سر خواهم داد.منم و یک کویر تمنا. تویی و هزار

 بارش بی منت. بر من ببار...

این منم که سر فرود آورده ام دست تمنا گشوده ام و با تمام ناتوانی ام به پیشگاه تو

 آمده ام .خود میدانی هیچ ندارم که تو با آن عذر مرا بپذیری . نه گفتارم شفاعتم را می کند نه

کردارم .

 با اینکه تمام اعضایم گواهی میدهد به آنچه کرده ام . می دانستم تو از انجام کارهایم خواهی

پرسید پس چرا کردم آنچه که تو را ناپسند آید و مرا عذاب؟؟

مهربان من ! می دانم تو چنان عادلانه داوری می کنی که در حکمتت خلافی نیست و در

 قضاوتت شکی .

اما می ترسم عدل تو نابودم کند .می ترسم راستی قضاوت تو هلاکم کند. گریزانم ،گریزان از

عدالت.هر مجرمی از مجازات می ترسد . کاش عدلی نبود ، قضاوتی نبود .کاش ....اگر

عذابم کنی عدل خود را به من نشان داده ای.اگر ببخشاییم ، رحم خود را بر من .

با تمام رو سیاهی ها می دانم از تو به دور است ، از رحمت خویش بگذری و به عدل خود عذابم کنی ،

چرا که بردباری تو بیش از گناهکاری من است و کرامت تو زیباتر از هر کریم  لا اله الا انت !

هر چند من بنده لطف تو نیستم ، اما تو ،تنها خدای منی و آمرزش تو  بیش از هر آمرزنده ای

است لا اله الا انت !

من می شناسم تو را به یکتایی لا اله الا انت !

!! نوشته شده توسط n | 11:50 PM | جمعه 1 خرداد1388 •

تو می توانی

تو می توانی این لحظه را نفرین کنی یا می توانی انتخاب کنی که امکانات را ببینی که به تو

پیشنهاد می دهند.

می توانی انتخاب کنی که در سایه ها باقی بمانی یا به جای آن برگزینی که به فضای نور حرکت

کنی..

می توانی انتخاب کنی که برای شکست بهانه بیاوری یا در عوض انتخاب کنی که تلاش واقعی

داشته باشی تا موفقیت به ارمغان بیاوری.

می توانی انتخاب کنی که دیگران را برای عقب نگاه داشتنت سرزنش کنی یا به جای آن

برگزینی که آنها را تشویق کنی تا به طور مداوم با تو همراه باشند.

می توانی انتخاب کنی که از حوادث رنجیده خاطر شوی یا انتخاب کنی که از آنها الهام بگیری.

می توانی انتخاب کنی که وحشت زده باشی یا برگزینی که مصمم و با ارده باشی .

می توانی انتخاب کنی که قلب را با رنجش و آزردگی برای چیزهایی پر کنی که در مسیر

دلخواه تو پیش نرفته اند یا انتخاب کنی که با سطحی از قدردانی لبریز شوی که نعمت و فراوانی

واقعی را زندگی خواهد آورد.

زندگی همان است که است و همینطور نیز خواهد بود هر آنچه وجود دارد ممکن است به مسیر

زندگی تو وارد شود تو می توانی انتخاب کنی چگونه آن را زندگی کنی و آنچه انتخاب می کنی

همیشه بیشتر ارزش خواهد داشت.

انتخاب کن و با آن همراه شو و زندگی همان چیزی خواهد بود که تو انتخاب می کنی!

 

!! نوشته شده توسط n | 7:49 PM | چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 •

توکل بر خدا

می خواهم از کوچه سار عاشقی بنویسم.اگر از این  کوچه سار پر شیدا گذری کرده باشی ،

خواهی دید :

فرش هایی از جنس محبت،درخت هایی از ریشه عشق ، شکوفه هایی از تبار مستی ، میوه

هایی از جنس ایثار ، گلبوته هایی از نسل فداکاری و عاشقانی پرشیدا که از تبار دل هستند

زینت بخش این گذرگاه می باشند.

من همان مسافری هستم کهاین گذرگاه را دیده است. هر بار که نگاهی به اطافم می اندازم

جان و دلم به خود می بالد که عجب یاران و دوستانی داری ، عجب کوی و دیاری برای خود

گزیده ای ؟!

یک بار خواستم بر میوه ای از آن کوچه سار خود را مهمان کنم ، تا میوه ای را بردهان بردم و

نیمچه دندانی به آن زدم دیدم آنقدر تلخ است که حتی زهر در برابرآن سجده می کند.

دانستم که خطایی از من سر زده و در جایی اشتباه کرده ام. خوب که فکر کردم و از راهی

که آمدم نگاهی انداختم دیدم بر سر در این کوچه سار نوشته است :

«  توکلت علی الله  »

یعنی توکل کن بر خدا.

حال متوجه شدم که از یاد خدا غفلت نمودم و در همان حال استغفار کردم و توکل بر خدا

بنگاشتم .

ناگاه همان میوه ایثار آنچنان شیرین شد که دلم را برخود آورد.

آری اینجاست که آدمی می فهمد توکل بر خدا و در همه حال به یاد خدا بودن چقدر برای او

کمک و یا مفید خواهد بود. چقدرمی توان کارهای مشکل را با توکل بر خدا راحت و آسان

کرد!!!!  

!! نوشته شده توسط n | 5:43 PM | یکشنبه 11 اسفند1387 •

یاد

دلم هوایت را کرده است

هوای صفایت

هوای مردانگی و و وفایت

هوای خوبیهای بیکرانت

دلم برای یک لحظه دیدنت پرمی کشد

نمی دانم که مرغ قفس دلم را چگونه بازیابم

مرغی که بعداز سالها از قفس سینه ام به پرواز در آمد

عزیز من ، تو برای من رمز جاودانه ای

کلید رهایی از غم ها و دلتنگی ها

نمی دانم آیا می توانم لیاقت با تو بودن را داشته باشم

آیا می توانم تو را همیشه و در همه جا در کنار خود احساس کنم

نمی دانم آیا می توانم گرمی دستان پر از مهر و عاطفه ات را در دستان سرد وخشکیده ام

حس کنم

نمی دانم ،نگاهم را می خوانی یا نه؟

ولی می خواهم بدانی که دلم فقط برای تو می تپد ، فقط برای با تو بودن زنده ام

اگر روزی قرار باشد از تو دور شوم ؛ زندگانی را فنا می کنم

یاس های کوچک و سپید خانه کوچک دلم هر روز به امید لحظه ای با تو بودن چشموا می کند

دلم را دریاب

دلی که فقط به انتظار توست

دلی که قطره قطره از نبودنت ذوب می شود

دلی که با تو بودن را به تمام خوبی ها می بخشد

دلم را تصاحب کردی و می دانم که صاحب خوبی برای آن خواهی بود ، به امید دیدن روی

ماهت به انتظار می نشینم.

!! نوشته شده توسط n | 12:51 PM | شنبه 10 اسفند1387 •